یه مامان دیونه
پسرکم تو الان خوابیدی و من دارم همینطور نگاهت میکنم.ساعت نزدیکه 12 شبه و با اینکه خوابم میاد و میدونم فردا ساعت هفت مثل همیشه بیدارم میکنی ولی از دیدن چهرت سیر نمیشم.
خیلی ناز و ملوس خوابیدی
.
.
.
دوباره رفتم به گذشته زمانی که تو توی دلم ریشه زدی...تمام نه ماه اومد جلوی چشمام
روزهای قشنگی بود زمانی که بابا جواب ازمایش رو با اضطراب اورد خونه.
روزی که دنیام دگرگون شد.
روزشماری حضورت تو وجودم.
چقدر دوست داشتم اون روزها زود بگذ
ره و تو بیای تو بغلم اما حالا دلم برای اون روزها هم تنگ شده.
همه چیز خوب بود.
عاشق روزهایی بودم که وقت دکتر داشتم
با اینکه ساعت ها توی نوبت بودم ولی تمام خستگی هامو صدای قلبت از بین میبرد.
چقدر هوس هندوانه میکردم..گوجه سبز،توت فرنگی،لیمو ترش و از همه بیشتر نون و پنیر که حتی برای نصف شبم بر می داشتم.
.
.
ببین چطور غرق خیالم کردی.
شاهزاده من حالا چهارماهه شدی .
و همزمان با تولد چهار ماهگیت یه کاری کردی که من دیون تر از قبل بشم.
تو بغل من بودی ..ولی همین که بابایی اود بگیرت برگشتی سمت من و بغلم کردی!!!
اول فکر کردیم اتفاقی بود ولی وقتی دوباره اینکارو کردی...
آدریان اصلا حالم دگرگون شد...دلم میخواست محکم فشارت بدم...یعنی تو دیگه به من وابسته شدی!
(البته دلم برای بابایی سوخت)
ولی اون لحظه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.


یه مامان دیونه
